تبلیغات |
حرفهای دل گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که لبخند را بر لبانت می نشاند.
| ||
|
|
دل من به یاد تو غرق محبت می شود دل من هر زمان همره و یارت می شود قلبم از مهر تو لبریز از صفا و عشق خاطرم با یاد تو سرشار از خاطره می شود لحظه هایم زنده شد زین عشق تو دیده گانم جان گرفت از یک نگاه تو مروارید نرگسم حلقه زد ز صفای تو جاری شد روی دامن مهمان نواز تو گرمی دستت جان دوباره داد بر تن بی روحم کن فیکون شد حیاتم از فزونی برق چهره تو در آن سرای بی کسی من تو را می یابم من تو را می خواهم من تو را می خوانم تو ای مادر تو ای مونس تو ای همدم زنده باشی زنده باشی زنده باشی عشق یعنی مادر عید امسال یک جور دگر بود آنچنان خانه تکانی کردم این دل را که غوغایی به پاشد در پی یافتن راه مسیرم گم شد روز اول بگریستم روز دوم روز سوم تا به الان من هر روز گریستم ظاهرم آرام هیهات از وجودم چه غمهایی نمایان شد درونم روز و ساعت می بالند به تازیدن خود چه مقصود هدف را که چطور می تازند روزها می دانند که احساس کجا گم شده است؟! شک دارم که بدانند عشق و احساس زیر پا له شده اند روزها می دانند حس سرگشتگی و غربت چیست؟! تکلیف بغض و آه مانده در گلو چیست؟! بغضم ترکید آگاه شدم آخر من تقصیر نبود از روزها ساعت ها دست تقدیر همین بود که اینگونه رقم زد روزها را؟!!! آدما چه بی وفان من می گذرم دنیا گذراست من می گذرم این چه رسمی ست گذر از همه چیز گذر ازیک گل سرخ و بازمن می گذرم گرچه از فراق یار روحم خلیده است دل کندم و باز هم می گذرم شور و وفا عشق و صفا همه پی در پی هم می گذرند آفتاب وفا را گذرا می بویم با فرار گذر زمان من می گذرم حقا که زمان می گذرد همره عشق من همدم او با نفسش می گذرم دیری ست که من می رنجم خاطرم آزرده ست دل من می لرزد از سیل خرابان جهان در درون دل من غوغایی ست خاطر آور عشق را دل من غم دارد بم و زیر دلم آهی شده از آوارها یاد آور عشق را ساز دل من یک میزان کم دارد چه بگویم از عشق؟! نی هم این بار در گام دگر می نالد من نمی دانم که چرا فاش شدند آواها؟! تنها یک اکتاو تا مرز عشق باقی ست قطعه های دل من جاماندند می سرایند عشق را نت های سواربرخطوط دل من می بارند نیست گوش شنوای سخن دل نیست نیست ..... عشق را من در تو پیدا کرده ام شوق را من در فراقت دیده ام در پی عشق تو من بازمانده ام هر زمان و هر زمان در جستجو من بوده ام این همه سوداگر و بیدادگر و بیدارگر بازمن در این میان راه را گم کرده ام در ره آزادی و فرخندگی درمانده ام باز من این فر گیتی را از یاد برده ام سوختن پروانه را همره شمع دیده ام پس چرا اینگونه من در راه عشق وامانده ام گفت آخر زین تجربه را عشق بیاموز گفتم که هنوز من در این راه گمراه ترم
تو را زمزمه کردم .......... شقایق شقایق شقایق میگن شقایق گل همیشه عاشق.... آری تو عشقی که همه عاشق تواند ای مهربان عاشق توسرورهمه عشاقی بی توزندگی یعنی فرسنگ ها مانده به بینهایت اندیشه ی صادقت موج می زند میان صداقت پاییز، زرین تر از برگهایی که فریاد می زنندهستی را.تورازمزمه کردن زیباترین کلامی ست که کلید تمام واژه هاست. گم می شود صدای خش خش برگهای پاییزی و صدای شرشر رودهای رونده میان انعکاس ادای نام تو کک می شود سازت از نوازش دستان تو.بی هیچ درنگی آرشه خود می نوازد پی چشمان شهلای تو. آری ... تو را داشتن یعنی بی نیاز از همه ی داشتن ها تقدیم به خواهرزاده ی عزیزم چرا انقدر بی رحمانه ! چرا انقدر ناجوانمردانه! چرا انقدر..... خدایا به چه کسی می توان اطمینان کرد! خدابا تکلیف دلهای شکسته چیست!خدایا چطور می توان تحمل کرد!ترمیم و مرهم دلهای شکسته چیست!خدایا چطور می توان فهماند که وجود داری!چطور نمی فهمند وجود تو را!خدایا اعتقادات کجا رفته!ایمانها کجایند به چه کسی می توان اعتماد کرد! خدایا چطور می توان وجودت را فریاد زد!فریاد زد که خدایی هست..... خدایی هست..... خدایا ! یاد تو با تو حرف زدن مرهم زخمهای دل است .... خدایا تو عشقی تو رو به کرامتت قسم به مرامت به صفایت که ذره ایشان را نمی توان هیچ کجا پیدا کردمرا به حال خودم وا مگذار این روزها حسی است در من هانی من حس غریب دوری از تو هانی من گرچه قلبم خالی از مهر و صفاست با حضور تو مرکز قلبم شاهراه صفاست هانی من شهرزاد قصه های خوب مظهر پاکی نجابت همدم روزهای بی امید من ای هانی من میخرم دردت به جان پروانه ی من می شوم همچو شمع درپای توای هانی من تو بهترین بهانه و انگیزه ای در زندگی من نرنج از دست من گلبرک امید هانی من خسته و درمانده ام غمگین از دوری تو بیا دستم بگیر روحم زنده کن ای هانی من
لبانت ادامه مطلب بیا وقتی برای عشق حورا میکشد احساس این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده بود توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید: وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟......... تجربه: همیشه سخت ترین سیلی را از كسی میخوری كه روزی بهترین نوازشگرت بود میان خورشید های همیشه ادامه مطلب اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید... اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید.... اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید... اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید... اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید... اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬ مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید. (لئو بو سکا لیا) اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی “سِر چارلز اسپنسر چاپلین” (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ – ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) یکی از مشهورترین بازیگران و همینطور یک کارگردان و موسیقیدان برجستهٔ هالیوود و برندهٔ جایزه اسکار است. اکثر فیلمهای او کمدی و صامت هستند. چاپلین در زمینه سینما بیش از ۶۵ فعالیت کرد که شروع فعالیتهای وی از سالن ویکتوریا انگلستان بعنوان پسربچهای آغاز شد و تا سن ۸۸ سالگی ادامه یافت. وی در سال ۱۹۱۹ بهمراهی تعدادی از دوستان سینمایی اش اتحادیه سینماگران را تاسیس کرد. در کتابی تحت عنوان چاپلین: یک زندگی ۲۰۰۸ ,مارتین سیف مینویسد: چاپلین فقط بزرگ نبود, او غولی بود.
مابقی در ادامه مطلب ادامه مطلب > اگر روزی خیانت دیدی ، بدان که قیمتت بالاست . > حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند. > از دشمن خود یکبار بترس و از دوست خود هزار بار . > نقاش کامل آنست که از هیچ برای خود سوژه بسازد . > خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است . > حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است . > ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو . > انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد . > بزرگ ترین الماس جهان آفتاب است،که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد . > درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است . > مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند . مابقی در ادامه مطلب ادامه مطلب جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه… این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است. جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان… من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم مابقی در ادامه مطلب ادامه مطلب در سرزمینی زندگی می کنم سارق جنایتکاری در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گردو خاک، دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی. ای دنیای پر از سراب این را بدان: اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد. اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم. اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم. اصلا هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش... ولی همیشه این را بدان من، خدا را دارم روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام رییس پرسید: بابا خونست؟ صدای کوچک نجواکنان گفت: بله
کودک خیلی آهسته گفت: نه رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاست؟ ـ بله ـ می تونم با او صحبت کنم؟ ادامه مطلب کودکی هایم اتاقی ساده بود... قصه ای دور اجاقی ساده بود
شب که می شد نقش ها جان می گرفت روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی، ساده بود...
قهر می کردم به شوق آشتی عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود سختی نان بود و باقی ساده بود... همراه بسیار است، اما همدمی نیست دلبسته اندوه دامنگیر خود باش کار بزرگ خویش را کوچک مپندار چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت در فکر فتح قله قافم که آنجاست به نام خالق عشق
یک روز، غمگین در خیابان قدم می زدم... فکر اینکه دنیا، پر از نامردیست، پر از ظلم است، سخت مرا آزار می داد. تا اینکه در آن روز کودکی را دیدم، که با شوق و ذوقی فراوان در پی گرفتن پرنده ای می دوید، از خنده ی آن کودک خندم گرفت... در آن روز زوج مسنی را دیدم، که پس از سالها چنان می گفتند و می خندیدن که گویی خوشبخترین آدم های روی زمینند، از شادی آنها شاد شدم... در آن روز جوانی را دیدم، در حالی که برخی ها با بی اعتنایی از کنار کودک فقیری رد می شدند، او را به خوردن یک وعده غذا دعوت کرد، از بزرگواری آن جوان اشک شوق ریختم... در آن روز فرزندی را دیدم، که داشت شاخه گلی را تقدیم مادرش می کرد، از خوشبختی آنها به وجد آمدم... در آن روز خیلی ها را دیدم، فقط خوبی بود... نه اندوهی و نه غمی، نه ظلمی و نه تحقیری... در آن روز خدا را دیدم... و آن روز من هم خندیدم با تمام وجود، طوری که آسمان و زمین از صدای قهقه ی من خندشان گرفت... و دانستم دلخوشی هایم کم نیست، زندگی باید کرد... گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
تنها، تنهایی عامل نا امیدیست، تنها، خستگی روح، عامل کناره گیریست، و تنها، بی همزبانی عامل همٌ و غم و درد است... پس دنبال کسی باش که شادی را در دلت جریان بیندازد، دردهایت را بفهمد و تو را درک کند... دنبال کسی نباش که همیشه امیدت را نا امید کند، همیشه تو را به سخره بگیرد و از همه بدتر غرورت را زیر پا له کند... حواست باشد، حواست باشد که بازی زمانه، گرفتار اندوهت نکند... تا میتوانی به همه محبت کن
بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
آنچه نباید وابستگی نشاید، هیچ كس لایق وابستگی نیست جز او و اگر به غیر او وابسته شدیم مجازاتش جهنم جدائیست چرا كه خود را از برای ما نمی خواهد كس، ما را همه از برای خود می خواهند. فقط اوست كه ما را برای خودمان می خواهد با او باید همواره آشتی بود و در قهر و آشتی همواره او را دوست داشت و در قهرو آشتی از او جدا نشد. |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||